خرید بک لینک

 

۶۱- با دَس پَس زَنَه، با پا پیش، ( با دست پس می¬زند، با پا پیش): این مثل درمورد کسی گفته می¬شود که در ظاهر ازگرفتن یا طلب چیزی امتناع می¬کند؛ ولی در باطن خلاف آن است.
۶۲- با دُوم شیر بازی دَرَه: (دارد بادم شیر، بازی می-کند): کنایه از اینکه: درحال انجام کار خطرناکی است.
۶۳- با هَر دَس هَدِی، با هُو دَس هَیرِی، ( باهر دست که بدهی باهمان دست می-گیری).
کنایه از اینکه: با دیگران هر طور رفتارکنی، با تو به همان شکل رفتار خواهند کرد.
مثل عربی گوید:« کَما تَدِینُ تُدانُ» : همانگونه که قرض می¬دهی به تو قرض داده می¬شود.
چو دشنام گویی دعا نشنوی سخن هر چه گویی همان بشنوی
اگر بد کنی چشم نیک مدار که هر هرگز نیارد گز انگور بار
ازمکافات عمل غافل مشود گندم ازگندم بروید جو زجو
۶۴- باد بُوده، (باد کرده است): کنایه ازاینکه: متکبّر است وشیوه¬ی متکبّرانه درپیش گرفته است.
۶۵- بار کج به منزل نَرسَه، (بار کج به منزل نمی¬رسد): کنایه از اینکه: همیشه باید درستکار بود و در راه راست گام برداشت؛ چون که شخص خطا کار بألاخره بامشکل مواجه می¬شود.
۶۶- بَزنم به تَختَه، ( بزنم به تخته): این عبارت هنگامی گفته می¬شود که از کسی توانایی یا نقطه قوّت جالب توجّهی مشاهده شود؛ لذا جمله مذکور را با حالت دوستانه و صمیمانه به منظور چشم نخوردن وی، خطاب به او می¬گویند.
۶۷- بُشُم ثواب بُونم کباب بُبُم، (رفتم ثواب کنم، کباب شدم): این مثل درمورد کسی گفته می¬شود که با نیت خالص وخیرخواهانه اقدام به انجام کاری برای دیگران کرده است؛ امّا آنها درمقابل، از کارش برداشت نادرست و اشتباه کرده¬اند واو را در عوض ستایش، مورد نکوهش قرار داده¬¬اند.
۶۸- بُشَو تِی غاز بَچرَن، (برو غازترا بچران): کنایه از اینکه: برو پی کار و مزاحم نشو.
۶۹- بُوز بوز ینَه، پُلِم چَرَه.(بز، بز دیگر را می¬بیند، پس اقدام به چریدن پیلام می¬کند). این مثل کنایه از کسانی است که در کار برد به دیگران اقتدا می¬کنند.
مثل فارسی گوید: یک بز که ازجوی بپرد، همه می¬پرند.
مثل عربی گوید: « بَالَ حِمالٌ فاستبالَ أحمِرَهٌ » : خری شاشید و خران دیگر را وادار به شاشیدن کرد.
۷۰- به دَر گوم، دیوار بُوشتُوَ، (به در می¬گویم که دیوار بشنود). این مثل هنگامی گفته می¬شود که بخواهیم موضوعی را به طور غیر مستقیم و با حالت طعنه به مخاطب بفهمانیم.
مثل عربی گوید: «إیاکَ أعنِی و اسمَعی یا جارَۀ » با تو هستم؛ امّا ای همسایه بشنو.
۷۱- بیرون خَندَه کُونه، دُرینی بُورمه کونه، (خنده کن بیرون است و گریه کن داخل خانه): این مثل درمورد کسی گفته می¬شودکه در محیط خانه عصبانی و خشمگین است؛ ولی دربیرون از خانه خندان و خوش برخورد.
۷۲- تا تُندیر داغَه، نُنَ بَچسبَن، ( تا تنور داغ است، نان را بچسبان): کنایه از این که: فرصت فراهم شده را غنیمت بشمار.
۷۳- تا نباشد چیزیکی مردم نگویند چیزها: این مثل در مورد کسی که اتّفاقی را انکارمی¬کند، به کار می¬رود.
۷۴- تَر بُرَه دریا آوَده پا خُوشک هَمه، ( تو را می¬برد به دریا غرق می¬کند و خودش با پای خشک می¬آید): این مثل درخطاب به¬شخص مدّعی گفته می¬شود، زمانی¬که او ادّعای برتری بر شخص دیگری دارد و کنایه از این است که: او از تو زرنگ¬تر و با تجربه تر است.
۷۵- تَر زور دَرَه؛ اَمَّ ولایت حَکیم دَرَه، ( تو زور داری؛ امّا ولایت حاکم دارد): این عبارت در خطاب به کسی گفته می¬شود که با قلدری، حرف¬های خلاف قانون وعرف می¬گوید.
۷۶- تَر نوُشُن دم که یه مَن ماس چندی روغُن ده. ( به تو نشان خواهم داد که ازیک «من» ماست، چقدر کره به دست می¬آید): این مثل در موقعیت تهدید و هشدار به کار می¬رود وکنایه از این است که: تو را به سزای کار اشتباه یا سهل¬انگاری ات خواهم رساند.
۷۷- تو جند بَبی، مو بسم الله، ( تو جنّ شده¬ای و من بسم الله): این مثل در خطاب به کسی گفته می¬شود که فردی در جستجوی اوست، ولی هر بار که به محل حضورش می¬رود، او را نمی-یابد و متوجّه می¬شود که او پیش از رسیدنش، آنجا را ترک کرده و رفته است.
۷۸- تو که لالایی بَلدی، تَر چَر خواب نُبُورَه، ( تو که لالایی بلدی، چرا خوابت نمی¬برد؟):این مثل در خطاب به کسی گفته می¬شود که دیگران را پند واندرز می¬دهد؛ امّا در عین حال خودش به پند و نصیحتش عامل نیست.
طبیبی که خود باشدش زرد روی از او داروی سرخ رویی مجوی
کل اگر طبیب بودی سرخود دوا نمودی
۷۹- توهَمَش ساز مخالیف زَنی ( تو همیشه ساز مخالف می¬زنی): کنایه از اینکه: تو همیشه برخلاف ما هستی و با تصمیم ما مخالفت می¬کنی.
۸۰- تِی پِر در هَورم، ( پدرت را در می¬آورم). این مثل همچون مثل شماره ۷۶ کاربرددارد.
۸۱- تِی حِیساب رَسم، ( حسابت را می¬رسم): این مثل نیز همچون مثل قبلی کاربرد دارد.
۸۲- تِی پُوس کَنم.( پوستت را می¬کنم): این مثل نیز همچون مثل قبلی کاربرد دارد.
۸۳-تِی هوا دَرم، ( هوایت را نگه می¬دارم): کنایه از اینکه: مواظبت هستم وبه توکمک می¬کنمن.
۸۴- تِی پا تِی گیلیم اندازه درازاکُون، (پایت را به اندازه¬ی گلیم خودت درازکن): کنایه از اینکه: حد و مرز خودت را بشناس و رعایت کن.
۸۵- تِی پَوشت گوش بَدی، اُونَم یِنی، (اگر پشت گوش خود را دیدی، آن را هم می¬بینی): این مثل در موقعیت تهدید و هشدار به کار می¬رودو کنایه از: محروم کردن مخاطب از چیزی است.
۸۶- تِی خر از پُول بُوگذَشت، ( خر تو ازپل گذشت): این مثل در خطاب به فردی گفته می¬شود که پس از احساس خطر و سختی به هدف رسیده و کنایه از این است که: گرفتاری و مشکل تو حلّ شد.
۸۷- تِی خُون مَگر از بَقین خون سُورخ تَرَه؟ (مگر خون تو از خون بقیه افراد سرخ تر است؟): کنایه از اینکه: تو بردیگران هیچ برتری و فرقی نداری.
۸۸- تِی دَهَنَره زِییادَه،(برای دهانت زیاد است): این مثل هنگامی گفته می¬شود که مخاطب درخواستِ کمک یاهمکاری یا … بیشتری دارد و کنایه ازاین است که: بیش از لیاقت و شایستگی توست.
۸۹- تِی سَر کَولابَنَ،(سرت کلاه گذاشتند): کنایه از این که: به توکلک زده و فریبت دادند.
۹۰- تِی سَرَره گَوشادَه، ( برای سرت گشاد است): معادل مثل پیشین « تی دَهَنَره زیاده».
۹۱- تی کبک خُوروس خُنَه، ( کبکت خروس می-خواند): کنایه ازاینکه: اوضاع بر وفق مراد دلت است و شاد هستی.
۹۲- تِی کُوساز هَمرَه برقصم، ( باکدام سازت برقصم): این مثل درخطاب به کسی که زیاد تصمیمش را عوض می¬کند، گفته می¬شود.
۹۳- تِی مال سفت بدَر، تِی هَمسَیه دُوز نَگیر، ( مال خود را محکم نگه دار تا همسایه¬ات را به عنوان دزد نگیری): کنایه ازاینکه: از اموال و دارایی¬ات به خوبی مراقبت ونگهداری کن.
۹۴- پاش لبَ گورَه: (پایش بر لب گور قرار دارد): کنایه از این که: سُنتش زیاد و وقت مُردنش نزدیک است
۹۵- پیش قاضی یوملق بازی: این مثل هنگامی به کار می¬رود که کسی بخواهد نزد اهل علم و فنّ مطلبی را وارونه جلوه دهد.
۹۶- چا کن هَمَش ته چا هِیسه، ( چاه کن همیشه ته چاه قرار دارد): کنایه از این که: هرکس برای دیگران دام بسازد، خودش دردام می¬افتد.
میان دو تن جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است.
۹۷- چارچُوشمیِ آدمَه پَه، ( چهار چشمی آدم را می-پاید): این مثل در مورد کسی به کار می¬رود که با دقّت مراقب حرکات و رفت و آمدهای دیگران است.
۹۸- چَنت خر اگر یه طبیله مِن بِییسن هم رنگ نُبُون؛ امّا هم خو بوُن، ( چند خر اگر در یک طویله بمانند، شاید هم زنگ نشوند؛ امّا هم خو می¬شوند). این مثل کنایه از این است که: همنشینی تأثیر می¬گذارد.
۹۹- چه دسته گُولیِ به آب بده! (چه دسته گلی به آب دادی): کنایه از این که: مرتکب چه اشتباهی شدی!
۱۰۰- جای سوزُن گِنتن نُبُو، (جای سوزن انداختن نبود): کنایه از اینکه: بسیار شلوغ بود.
۱۰۱- جُن به عِزرَئیل هَنده، ( جان به عزرائیل نمی¬دهد). کنایه از اینکه: بخیل است.
مثل فارسی می¬گوید: نم پس نمی¬دهد.
۱۰۲- حرف موفت زنه، (حرف مفت می¬زند): کنایه از اینکه: سخنانش ارزش ندارد.
۱۰۳- حرف تیِ دَهَن مِن بجَو، بَد بُگُو، ( حرف را دردهانت بِجو، بعد بگو): کنایه از اینکه: اوّل خوب فکر کن، بعد حرف بزن.
۱۰۴- حِیسا حِیسابَ، کاکا بَرادَر، ( حساب حساب است، کاکا برادر). این مثل هنگامی گفته می¬شود که انسان¬ها، دوستی و خویشاوندی رادر معامله دخیل کنند و کنایه از این است که: نبایددوستی و خویشاوندی رادر معامله دخالت داد.
مثل عربی گوید:«تَعاشَرُوا کلأِخوانِ و تَعاَمَلوا کالأجناسِ »: معاشرت کنید همچون برادران و معامله کنید مثل جنس¬ها.
۱۰۵- خُو آرزُ به گور بُبُورد، (آرزویش را به گور برد): کنایه از اینکه : به هدف و مقصود خود نرسید و ازدنیا رفت.
۱۰۶- خُو اَردک الک بَوده، اَلَکَم در گِنته، (آرد خود را الک کرده و الک را هم آویزان کرده است): کنایه از اینکه: به اهدافش رسیده ودیگر هیچ آرزویی ندارد.
۱۰۷- خُودُوته پا دُگوده یت کفش مِن، (دو پای خود را در یک کفش کرده است): کنایه ازاینکه: به شدّت مصرّ در انجام کاری است و پافشاری و لجاجت می¬کند.
مثل عربی گوید: « أدرَّها و إن أبَت»، آن را بدوش، اگرچه نگذارد.
۱۰۸- خُود دست چپ و راست نشنسه، (دست چپ و راست خود را نمی¬شناسد): کنایه از اینکه: کودن و نفهم است.
۱۰۹- خَرَرَه یاسین خُندُبُم، ( برای خر داشتم یاسین می¬خواندم): این مثل در خطاب به شخص پندناپذیر گفته می شود که پس ار اندرز فراوان، بازمرتکب اشتباه و جرم شده است؛ یا در خطاب به شخص حواس پرت- با حالت جدّی یا شوخی- گفته می¬شودکه پس از پایان یافتن صحبت وگفتگو با او، خواستار تکرار گفته-هاست.
۱۰- خَم به ابرو نِییرَه، (خم به ابرو نمی¬آورد): کنایه از اینکه: مشکلات و سختی¬ها را با خوشرویی تحمّل می¬کند.
۱۱۱- خُومُ آسیاب مِن سفیدا نُگُوده، ( موی خود را در آسیاب سفید نکرده است):کنایه از:آدم با تجربه.
۱۱۲- در بیابان لنگه کفشی نعمت است: کنایه از اینکه: به هنگام ضرورت و نیاز، اشیاء ناچیز هم مفیدو سودمند است.
۱۱۳- دروازه شهر شَه دُبوُستن؛ مُردیم دَهَن نِیشه دُبُوستن، ( دروازه¬ی شهر را می¬توان بست؛ ولی دهان مردم را نمی¬توان): کنایه از اینکه: نمی¬توان جلوی حرف¬های مردم راگرفت.
۱۱۴- دست شیَطُن از پُوشت دُبُوسته،( دست شیطان را از پشت بسته است): کنایه از اینکه: بسیارحیله گر و زیرک است به حدّی که گویی از شیطان هم جلو افتاده است.
۱۱۵- دستش به دَهَنَش رَسه، (دستش به دهانش می¬رسد): کنایه از اینکه: به لحاظ مالی به کسی نیازمند نیست.
۱۱۶- دوقورتُ نیمش باقه، (دوقورت ونیمش باقی است): کنایه ازاینکه: آدم پر توقّعی است.
۱۱۷- دود از کُونده بُولَندا بون، ( دود از کنده بلند می-شود): در اشاره به شخص مسنّی که باتجربه تر ازجوانان است.
۱۱۸- دُوز حاضیر، بُوز حاضیر، ( دزد حاضر وبز حاضر): کنایه ازاینکه: طرفین حاضرند.
۱۱۹- دیگ به دیگ که رُوت سیِییا، (دیگ به دیگ می¬گوید رویت سیاه): این مثل در مورد کسی که خودش دارای عیب است؛ ولی به عیب دیگران توّجه دارد و آنها رامطرح می¬کند، گفته می¬شود.
سیر روز طعنه زد به پیاز که تو مسکین چقد بدبویی
گفت از عیب خویش بی خبری لاجرم عیب خلق می-جویی
۱۲۰- دَستُو پاچُولوُفتَه، ( دست و پا چلفت است): کنایه از اینکه: بی عرضه است.

منبع:صبح رانکوه

برچسب: ضرب المثل ها,شیشارستان املش, نویسنده: قاسم رمضانی لیمائی تاريخ: 15 دی 1393 ساعت: 13:0

صفحه بندی